کاه‌گل

بوی باران... نه کاه‌گل است که به باران رنگ و بو می‌دهد... و اینجا کاه‌گلِ فضایِ بارانیِ دنیاست

کاه‌گل

بوی باران... نه کاه‌گل است که به باران رنگ و بو می‌دهد... و اینجا کاه‌گلِ فضایِ بارانیِ دنیاست

۸ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

بله درست آمده اید،اینجا کلاس شیمی است،ولی کلاس شیمی انسانیّت...

آدم در کلاس شیمی انسانیّت می‌تواند هرچیزی باشد:NO2،H2SO4،Hg،فقط نباید CFC (کلروفلوئوروکربن) باشد

انسان در دنیا‌ی شیمی می‌تواند جیوه باشد...چگونه؟ فقط کافیست مانند جیوه استثناء باشی،در عین حال که یک چیزی،چیز دیگری هم باش،بین اطرافیانت استثناء باش،هم ویژگی های آنها را پیدا کن،هم به ویژگی هایی که بقیّه ندارند دست پیدا کن...

امّا اصل صحبت من این است:

می‌توانی اوزونی باشی... می‌دانی اوزون چقدر مهربان است،اوج مهربانی و ایثار و گذشت را در اوزون ببین،خود را تکه تکه می‌کند O3 بود خود را O2+O می‌کند،می‌دانی با این کار چه‌خوبی ای در حق انسان ها می‌کند تابش فرابنفش را که در طی دو_سه روز تو را می‌کشد می‌گیرد و به فرو سرخ تبدیل می‌کند که برای تو مفید است،پاداشش را هم می‌گیرد و دوباره به حالت اوّل باز می‌گردد و اوزون می‌شود،امّا اوزون فداکار!

امّا میتوانی بد هم باشی،مثلاً CFC باش،بی رحم،مغرور،نامرد،قاتل و... چگونه؟ نگاه کن... چون سبک مغز و بلند پرواز و مغرور است می‌رود و از اوزون می‌گذرد و جزایش را می‌بیند و تجزیه می‌شود و به مادّه ای پر انرژی و نامرد تبدیل می‌شود،می‌شود C0L ،می‌دانی چه می‌کند پایین می‌آید و به اوزون حمله می‌آورد؛میخواهد انرژی اش را تخلی کند، امّا نمی‌تواند،به همین دلیل آن را تکه تکه می‌کند امّا بی فایده،O2 را از آن می‌گیرد و O را رها می‌کند، اصلا از بین نمی‌رود و تا می‌تواند اوزون ها را از بین می‌برد و خود باقی می‌ماند. اگر اوزون نباشد چگونه زندگی کنیم... ها؟امّا در اینجا طبیعت به کمکمان می‌آید و با طوفان های جوّی CFC ی دون پایه را پایین می‌کشند و به زمین می‌زند و از بین می‌برند...


در داستان شیمی و انسانیّت،دین اسلام همان اوزون فداکار است که حتی چند بخش شده تا مردم را کمی از ظلمت نجات دهد تا حداقل مسلمان باشند،حال یا سنّی یا شیعه و اسرائیل و آمریکا و ظالمین  همان CFC هایند نامردند و کارشان از هم پاشاندن دین است و بهم زدن رابطه‌ی مسلمانان،امّا در آخر این خداوند است که مانند طوفان های نجات بخش ریشه‌ی آنان را می‌خشکاند و ازبین می‌برد...

امیدوارم خدا زودتر دست به کار شود...

  • ۶ نظر
  • ۳۰ دی ۹۳ ، ۱۴:۳۶
  • ۲۵۷ نمایش
  • سیدجلیل عربشاهی

نمی‌دانم چگونه شروع کنم... دستم می‌لغزد... از روی حرف ها می‌لغزد و به سمت حروفی می‌رود که به کلمه ای توهین آمیز ختم می‌شود...اصلاً نمی‌توانم شروع کنم و مثل همیشه همه اش از خوبی‌ها حرف بزنم،نمی‌توانم،این بار دیگر نه... مگر می‌شود نشسته باشی و از خوبی بنویسی بی آنکه به اطرافت توجّه کنی؟

می‌شود بنشینی بنویسی و اصلاً نبینی چه می‌نویسی؟... بله می‌شود،شارلی ابدو باش تا بتوانی،شارلی ابدو باش تا بتوانی از دینت،از زندگی ات،از منجی ات،بگذری و به منافعت فکر کنی... شارلی ابدو باش تا بتوانی چشمت را به روی آنچه می‌کشی،می‌نویسی و... ببندی،شارلی ابدو باش تا بتوانی منجی ات را بُکُشی،شارلی ابدو باش تا بتوانی...

آخر آدم چقدرچشمش را می‌بندد،60000 نسخه کم بود 3000000 نسخه هم اضافه اش کردید به چهار زبان زنده؟

حتی به اشتباه افتاده ایم که داعش خوبست یا بد؟ در این حرکتشان از آنها حمایت می‌کنم،خوب کردند که کاریکاتوریست را کشتند؛ اصلاً دلم...

هیچ کس مثل شما نیست... هیچ کس مثل شما نیست که برای رسیدن به منافعش دینش،منجی اش،را کنار بگذارد یا سر ببرد،حتّی داعش!چطور پنداشته اید... فکر کردید شما هم مثل ما انسانید... یا فکر کردید رهبران ما هم مثل شمایند؛کاریکاتورشان را به بدترین وجه ممکن بکشید... ها؟

کارتان به جایی رسیده به ایران پیشنهاد تشکیل گروه «من شارلی ابدو هستم» می‌دهید؟فکر کرده‌اید ما منتظر پیشنهاد شما بوده‌ایم که تا امروز تشکیل نداده‌ایم؟

نه! از بچّگی در گوش ما خوانده اند هرکه نام «محمّد(ص)» را بشنود و صلوات نفرستد بخیل ترین مردم است...

بچّگی ها،شوخی مان گرفتن گل محمّدی جلوی بینی دوستانمان بود تا مجبورشان کنیم صلوات بفرستند...

از بچّگی یاد گرفتیم حتّی به نامش هم قسم هم نخوریم که نکند اشتباه درآید...

از بچّگی یاد گرفتیم که اسم حضرت محمّد را از توی روزنامه‌هایی که قرارست با آن‌ها موشک درست کنیم دربیاوریم...

از بچّگی...

حال شما می‌گویید بیایید به او اهانت کنید... واحزناه!اگر کسی این کار را کند که...

نه،هرگز چنین کاری نمی‌کنیم؛شما چاپتان را زیاد کنید هر چقدر می‌خواهید ما «عشّاق المحمّد» یم و تعدادمان روزافزون خواهد بود،ان شاء الله.

اگر اهانت کنید به لطف و قوّه‌ی الهی،همان طور که «اسم شرینی دانمارکی» را عوض کردیم نام شما را هم از بین خواهیم برد...

والسلام...

لِقَنْبرٍ وقد رامَ أن یَشتِمَ شاتِمَهُ: مَهْلاً یا قَنبرُ! دَعْ شاتِمَکَ مُهانا تُرْضِ الرَّحمنَ وتُسخِطِ الشَّیطانَ وتُعاقِبْ عَدُوَّکَ، فَوَالذی فَلَقَ الحَبَّةَ وبَرَأ النَّسَمَةَ ما أرضَى المؤمنُ رَبَّهُ بِمِثلِ الحِلْمِ، ولا أسخَطَ الشَّیطانَ بِمِثلِ الصَّمتِ، ولا عُوقِبَ الأحمَقُ بمِثلِ السُّکوتِ عَنهُ.

- خطاب به قنبر که مى خواست به کسى که بدو ناسزا گفته بود، ناسزا گوید - : آرام باش قنبر ! دشنامگوى خود را خوار و سرشکسته بگذار تا خداى رحمان را خشنود و شیطان را ناخشنود کرده و دشمنت را کیفر داده باشى. قسم به خدایى که دانه را شکافت و خلایق را بیافرید، مؤمن پروردگار خود را با چیزى همانند بردبارى و گذشت خشنود نکرد و شیطان را با حربه اى چون خاموشى به خشم نیاورد و احمق را چیزى مانند سکوت در مقابل او کیفر نداد.

  • ۳ نظر
  • ۲۸ دی ۹۳ ، ۱۴:۵۹
  • ۳۲۰ نمایش
  • سیدجلیل عربشاهی

شخصیّت

۲۷
دی

امروز توی مدرسه یه آزمون  با عنوان «آزمون مشاوره» برگزار شد. خیلی سوال داشت،اونقدر که حتی ساعد من و بازوی علی هم به درد اومد...از بس که باید خونه های چهار گوش کوچولوی برگه‌ی پاسخنامه رو با مداد مشکی یا اتود با دقت پر می‌کردی،الان دکمه های کیبورد رو اون شکلی می‌بینم.

معلم ها می‌گفتن با دقت پر کنین چون بعدا جواباش معلوم میکنه که شما چجور شخصیّتی دارید.آزمون از چند بخش مختلف مثلا وضعیت اقتصادی،رفتار،دوستان و ... تشکیل شده بود سوالای بخش دوستانش جالب بود؛مثلاً،

1.اکثر دوستان صمیمی شما بزرگتر از شما هستند؟      بله           خیر

جواب من:

دوست...اممم...ها!هادی که از من بزرگتره...اممم...حمید آقا هم که بله... محمد که اصلا خیلی... و... اممم و... ای بابا یعنی من یه دوست کوچیکتر از خودم ندارم... ولش کن «بله»

2.دوستانی دارید که شب ها دیر به خانه بروند؟          بله           خیر

جواب من:

محمد که به من مربوط نیست ولی فکر کنم باید وقت کنه شلواراشو... حمید آقا که فکر کنم اصلا خونه نره بالاخره آدم مشغول... هادی که نباید بیرون بره چون فکر نکنم تا فردا شب به خونشون برسه ... محسن هم که وسیال خونشون نیاز به تعمیر داره...«خیر»

3. آیا دوستانی دارید که سیگار بکشند؟                  بله             خیر

هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...!کی؟ بگو تا... فکرشم خطرناکه «خیر»

4. آیا پدر و مادر شما از رفت و آمد های شما با دوستانتان اطلاع دارند؟                بله               خیر

جواب من:

من یا دفترم یا مدرسه یا خونه،ها؟غیر این سه حالت که حالت دیگه ای نیست،ها؟ها...«بله»

5.آیا دوستانتان به شما در مواقع اضطراری کمک می‌کنند؟                       بله                     خیر

جواب من:

والّا تا حالا مواقع اضطراری پیش نیومده بعدا فکرشو میکنم...ده،بیست،سی...«بله»

6. آیا هنگام انتقاد از دوستانتان اضطراب دارید؟                   بله                 خیر

جواب من:

محمد که آره موافقم... حمید آقا که اصلا جای انتقاد نذاشته...هادی که نه بابا حال می‌کنه وقتی ازش انتقاد می‌کنی همش... محسن هم که تا میگی چـ،میگه واقعاً...

به خاطر گل روشون ولش کن «خیر»

7. آیا از دوستانتان خاطره ی بدی دارید؟               بله                  خیر

به جز ... «خیر»

و...

این سوالا که تمومی نداشت هر سوال رو دو سه بار تکرار کرده بود تا دروغ نگی و شانسی نزنی فقط چند تا کلمه اش رو عوض کرده بودن مثلا سیگار رو کرده بودن مواد هــــــــیـــــــــــ...!

آزمون خوبی بود امیدوارم شخصیّتم به بهترین شکل ممکن نمایان شه...

.

.

.

با عذر خواهی تمام از دوستانی که با آن ها شوخی شد

  • ۳ نظر
  • ۲۷ دی ۹۳ ، ۱۳:۳۵
  • ۲۰۲ نمایش
  • سیدجلیل عربشاهی

خلاصه شب دوم که شد ایران با اصرار و تمنّای شدید عراق رو راضی کرده بود تا فقط چند تا اتوبوس بفرسته تا مسافرا رو از مرز ببرن،چون اونا می‌ترسیدن ایرانی ها شب سوم اونا رو جای سوخت آتیش (مطابق مطلب قبل) بزنن،زود راضی شدن.ایران هم که بسیار فرصت طلب است دست بیش،بله بیش رو گرفت که پس نیافته و 30 تا،به شمار،اتوبوس فرستاد تو مرز همه سوار شدن حداقل دو سوم مردم سوار شدن به چه وضعی (روسقف،آویزون از پنجره هایی که در سیل جمعیت خرد شده بود،درون اتوبوس که درش بسته نمی‌شد از بس آدم داخلش بود) ما که سوار نشدیم و من کلی حسرت خوردم که چرا با خانواده اومدم تا نتونم تنهایی برم سوار شم آخه من جَوونم!
امّا صبح که شد فهمیدیم اون اتوبوسا فقط تا هشت کیلومتر مردم رو بردن تا از مرز دور شن بعد هم راه رو نشونشون دادن گفتن:«شما را به خیر ما را به سلامت»
صبح که شد کاروان ما از یک عراقی قول گرفته بود تا مارو ببره،امّا باز هم بد قولی،که هر چه می‌کشیم از همین بد قولی بعضی هاست.
یکم موندیم؛کم کم اندک امیدی هم که داشتیم داشت به نا امیدی تبدیل می‌شد که نا گهان دو تا اسکانیای ناز از دور پیداشون شد فکر کردیم حتما بازم مثل بقیه ی اتوبوس ها رزویه امّا...
با صاحب کاروانمون راه افتادیم و رفتیم جلو،راننده روش اونور بود،داد زدیم تا درو باز کنه بلکه راضی شه مارو هم ببره وقتی برگشت... نه واقعا امکان داره... رفیق صاحب کاروان ما بود... عراقی! خلاصه خدا خیرش بده با داداشش اومده بود زائرین رو ببره ما هم که از خدا خواسته پریدیم بالا...
وقتی هوا گرگ و میش شده بود واستادیم برای نماز صبح،آخه بین راه نمی‌شد وایستی چون مردمی که تو راه مونده بودن ممکن بود از اتوبوس آویزون شن و بیافتن.خلاصه نماز رو خوندیم و راه افتادیم به اولین موکب که رسیدیم صاحب موکب خیلی اصرار کرد از وقتی ما رو دیده بود اومده بود وسط جاده و التماس می‌کرد بریم موکبشون اصلا به تعداد نگاه نمی‌کرد... آخه دو تا اتوبوس زیاد نیست... اووووَّه چقدر خرجش میشه...
نه!اونا میگفتن هرچه بیشتر بهتر... رفتیم موکبشون...



همه هم از خدا خواسته و گرسنه...
 یک عده رفتن سراغ دیگ آش...



نمی‌دونم آش بود یا سوپ تا حالا نخورده بودم مزّه ی خاصی داشت بد نبود.

یا سراغ تخم مرغ های بی زبان...





تخم مرغ درست کردن عراقی ها هم جالب بود،ده بیست تا تخم مرغ میشکستن بعد یه قابلمه ی بزرگ پر روغن میکردن میذاشتن داغ شه،همین که داغ می‌شد،یه سافی آرد میذاشتن تو روغن و تخم مرغ ها رو می‌ریختن تو صافی.جاتون خالی خیلی خوشمزه بود.

وقتی دوباره تو اتوبوس نشستم یه چیزی به ذهنم اومدم این اتوبوس رزرو ما بوده... نه!رزرو امام حسین بوده...شاید...
  • ۱ نظر
  • ۲۶ دی ۹۳ ، ۱۸:۳۰
  • ۲۲۰ نمایش
  • سیدجلیل عربشاهی

1. همون روز اول دو سه ساعت بعد از ورود ما به مرز به علت انبوهی جمعیت و صد البته غذای نذری فراوان،دستشویی های اون طرف مرز عراق خراب شد (دو تا سه در چهار بود که توش سه تا دستشویی بود یکی مردونه یکی زنونه) و ما مجبور بودیم بریم مرز ایران دستشویی و برگردیم چون ایران بر عکس عراق فکر اینجاشو کرده بود البته خیلی حال می‌داد چون توی راه برگشت از ایران 5-6 تا آب معدنی نذری برای اندک افرادی که هنوز موندن (بر نگشتن ایران) و دو تا غذای نذری برای خودمو رفیقم «علی»1 می‌گرفتیم. بَه! عدس پلوی واقعی نه ساچمه پلو!

2. تو مرز عراق جایی که پایانه شون بود چند تا چادر بود که چیزای نذری می‌داد و یه خونه که به تصوّر ما انبار آذوقه‌ی عراق بود،(وقتی از ساختمونی که توش پاسپورت رو مهر میزدن خارج می‌شدی یه 150 متری که پیاده می‌رفتی یه پایانه بود که اتوبوس نداشت!)روز دوم وقتی بارون میومد من و علی به انبار آذوقه‌ی سربازای عراقی بیچاره که فراموش کرده بودن درش رو ببندن حمله بردیم و چیزی جز کنسرو رب پیدا نکردیم. غنیمت بود! بعد از ما مردم هم شروع کردن به داخل رفتن و غارت کردن،سربازا هم فقط می‌تونستن نگاه کنن (بعداً فهمیدیم اون ربّا برای غذاهای نذری ای بوده که قرار بوده تو مرز عراق بپزن و بدن مردم بخورن،محض رضای خدا! چون اون روز دیگه غذا ندادن) 

3. سربازای عراقی چهره های خاصی داشتن،صورت صاف و شکم برآمده و یه دونه از کلاشای اول انقلاب و جلیقه که پر بود از چیزای بدرد نخور مثل گولّه ی تفنگ شکاری! آخه یکی نیست بگه گولّه ی تفنگ شکاری که تو کلاش جا نمیشه، اما روحیه‌ی جالبی هم داشتن مثلا یکی از روزا خودم به چشم خودم دیدم که یکیشون یه خمینی2 از دوستش قرض گرفت و به یه دختر کوچولوی سه ساله هدیه داد. کلّاً آدمای جالبی بودن!

4. شب اول مرز،مردم برای گرم شدن همه ی چوب الوار های بیابون رو سوزندن امّا غافل از اینکه شب دوّمی هم هست. خلاصه شب دوم که حتی یه دونه خِلَشه3 هم توی بیابون پیدا نمی‌شد مردم هر چی بطری آب معدنی بود آتیش زدن خیلی برای عراقی ها جالب بود چون روز بعد بیابوناشون واقعاً تمیز شد!

5. شارژ کردن گوشی  و دوربین هم توی این بیابون مشکلاتی داشت باید نیم ساعت دم در دستشویی صف وایمیستادی نه برای رفع حاجت برای یدونه پریز دستشویی و فقط 5 دقیقه شارژ از این رو من تصمیم گرفتم عکس گرفتن رو بیخیال شم چون حوصله‌ی صف رو ندارم و ضمناً باطریه دوربینم رو هم بعداً لازم دارم نمیخوام داغون شه!

6. این ور مرز حال و هوای جالبی داشت از این که فکر می‌کردی یک قدم دیگه به حرم نزدیک شدی از اینکه می‌دیدی مردم چقدر ذوق دیدن حرم رو دارن از اینکه می‌دیدی عراقی چقدر از ته دل میگن «اهلا و سهلا» واقعا دلت گرم می‌شد...(بالاخره تا روستاتونم که میری یه چیزایی رو باید تحمّل کنی این که سفر کربلاست!)


1. یه پسر 17 ساله که روحیات جالبی داشت و کار می‌کرد و بار دومش بود که می‌اومد کربلا و با من رفیق شده بود.
2. عراقی ها قبلا به 1000 تومنی می‌گفتن خمینی ولی خیلیاشون یاد گرفتن و می‌گن 1000 تومن!

3. خلشه: چوب نازک و کوچک،چوب کبریت


  • ۳ نظر
  • ۱۷ دی ۹۳ ، ۰۹:۴۰
  • ۲۰۲ نمایش
  • سیدجلیل عربشاهی

بالاخره از مرز رد شدیم فقط یه در کوچیک تا عراق فاصله داشتیم ساعت 4 عصر بود چون تو عراق ماشین نبود همون کنار،داخل محوطه ای که برای چک کردن ویزا تعبیه شده بود دراز کشیدیم

وسطای شب سیل انبوه جمعیت از جا پروندمون همون جور وسایلارو ورداشتیمو زدیم تو عراق وقتی اومدیم بیرون دیدیم خیلیا وسایلاشون تو اون جمعیت جا مونده و له شده.

خلاصه وارد خاک عراق شدیم مجبور شدیم توی یه بیابون بخوابیم خیلی حال داد تو عمرم اینقدر خسته نبودم با اینکه هوا سرد بود سرمو که روی بالشت گذاشتم خوابم برد

 صبح راه افتادیم به علت اینکه اصلا اون ور ماشین نبود باید تا بدره پیاده می رفتیم سربازاشون میگفتن فقط دو-سه کیلومتر راهه ولی ما بازم تا عصر صبر کردیم خیلیا از جاده ی بدره برمیگشتن میگفتن ما تا ۲۰ کیلومتری رفتیم هیچ خبر نبوده خلاصه یه شب دیگه هم توی مرز موندیم بازم حال داد ...

باران نرمی از عصر شروع شد و تا اولّای شب ادامه داشت زیر یه تریلی نشسته بود تا بارون بند بیاد یکی از دلیلایی که باعث شد به بدره نریم همین بود 

خیلیا برگشتن ایران خیلیا!فقط از کاروان ما که سه تا اتوبوس بود دوتاشون برگشتن...

 بله این یک غربال بود! غربال انسانی! نه! غربال حسینی!

ادامه دارد...


به علت اینکه دوربینم ته ساکم بود و اصلا حال و حوصله ی عکاسی نداشتم هیچ عکسی به ثبت نرسید
  • ۳ نظر
  • ۱۳ دی ۹۳ ، ۱۸:۲۸
  • ۱۹۱ نمایش
  • سیدجلیل عربشاهی

وقتی به مهران رسیدیم اولین غذای نذری هم پشت سرمون رسید دولت ایران برای تشویق مردم...

عدس پلوی خوش مزّه ای بود ولی آرامش قبل از طوفان،آمادگی!

بله پیاده روی اربعین شروع شد تا اومدیم بریم سوار ماشین شیم بریم مرز دیدیم نه خیر خبری از ماشین نیست خلاصه راه افتادیم دو،سه کیلومتر که بیشتر نبود ...

ظهر بود راه افتادیم یه یه ساعتی که راه رفتیم یه تابلوی سبز از دور پیدا بود اول فکر کردیم خوش آمد گویی به زائرانه بالاخره به مرز رسیدیم؟

نه زهی خیال باطل وقتی دوربینمو برداشتم و زوم کردم نه!!! (تصویر به علت ایجاد خاطره ی بد و ناامیدی در افرادی که قرار است سال دیگر بروند حذف شده)

هنوز 11 کیلومتر دیگه تا گمرک مرزی مونده بود در این جا بود که با خودم گفتم عمرا پیاده روی اربعین رو با این ساک ... بتونم به آخر برسونم


این فقط یکیشه که با کمک دو نفره حمل میشد بقیشو بین اعضای خانواده تقسیم کرده بودیم..

خلاصه بین راه بعضی چیزا بود که به انسان با دیدنشون امیدوار میشد (مگه میشد اون بتونه و ما نتونیم؟) مثل:1



یا با شنیدن صداشون:2


خلاصه راهی بود که باید طی می‌شد یعنی همه می‌رفتن تا تموم شه :


ممکنه براتون سوال پیش بیاد ربطش با موضوع چیه اینه:

بین راه وقتی داشتیم بار خودمون رو به دوش میکشیدیم هر چند دقیقه یه بار یه چیزی که همتون میشناسیدش از بالای سرمون رد می‌شد«بالگرد صدا و سیما»(همون هلکوپتر خودمون)

درش باز بود یکی با یه دوربین جلوش نشسته بود  و از مردم فیلم می‌گرفت فکر کنم تنها مشکلش این بود که نکنه از اون بالا بیافته خودش نه دوربینش که از این شور مردمی فیلم میگیره

خوب بود که دوربینش زوم چندان عالی ای نداشت تا از حالت چهره‌‌ی مردم فیلم بگیره وگرنه سال بعد ...

خیلی خوب بود آمادگی خوبی برای پیاده روی بود البته دلم برای عده ای می‌سوخت

1. کسانی که ساک چرخ دار داشتند و ابتدا به آنها حسودیم می‌شد ولی در میانه های را چرخ هایش می‌شکست

2.برای کسانی که به امید نذری هیچ چیز با خود نیاورده بودند3

3. کسانی که بار سنگینی با خود آورده بودند و اصلا به امید نذری نبودند3 (مثل خودمان)

خلاصه تو ایران که اینقدر قحطی ماشین باشه تو عراق چه خبره؟3


1.ممکنه براتون سوال باشه پس این ماشینا چیه؟
پاسخ:اینجا قبل از حرکته تقریبا ابتدای مسیر و ضمنا این ماشینا راننده نداشت و صاحاباشون گذاشته بودن رفته بودن
ضمنا لازم به ذکر است این بنده‌ی خدا یه ساک هم روی زمین می‌کشید
2.عده ای افراد بودند در میانه‌ی راه روی یک تانکر پر آب که برای مردم تعبیه شده بود با صدای بلند شعار میدادند...
3. این قسمت را در پست بعد بخوانید


  • ۵ نظر
  • ۰۳ دی ۹۳ ، ۱۳:۲۴
  • ۴۱۵ نمایش
  • سیدجلیل عربشاهی

صبح بود اولین باری بود،که به حرم می‌رفتم،پاهایم دست خودم نبود...

وارد حرم شدم بعد از خواندن زیارت امام حسین (ع) و زیارت امین الله رفتم دور ضریح به راحتی دستم به ضریح رسید از وقتی وارد محوطه‌ی مخصوص ضریح شدم و چشمم به لباس ها و پارچه های روی ضریح افتاد با خودم گفتم ممکنه یکی از اونا از روی ضریح بیافته و من برش دارم؟!

خلاصه بعد از زیارت ضریح و یاران امام و حبیب رفتم تا یه دوری توی حرم بزنم،حرم امام حسین مثل حرم امام رضا نبود جای زیادی برای دیدن نداشت.

برگشتم دیدم دور ضریح رو بستن یکی از خادم ها یکسری نایلون سیاه مثل نایلون زباله میاره بیرون تعداد نایلون ها زیاد بود یکی دیگه از خادم ها نایلون ها رو میذاشت دم در ورودی به محوطه‌ی ضریح تا وقتی خادمی که کیسه ها رو میبره برگرده اینا رو هم ببره

نگاه کردم دیدم پر پارچه اند شک نکردم که دارن روی ضریح رو خالی میکنن وقتی خادم برگشت تا کیسه های باقی مانده رو ببره فقط با یک کلمه! فقط با یک کلمه منم شدم خادم آقا!

_مساعده؟

_نعم

خادم دو تا کیسه رو گذاشت روی دوش من و راه افتاد با اشاره به من گفت دنبالم بیا، منم رفتم و این کیسه ها رو کنار دفتر نذورات حرم گذاشتیم

خلاصه این کار چند دفعه تکرار شد ساعت رو نگاه کردم از قرارم با خانواده رد شده بود...

_سیّدی اسرتی بالانتظاری

_شکراً شکراً...

_تبرّک؟

_...

و اینجوری بود که یه پارچه‌ی سبز ده سانتی از روی خود ضریح با یه نشان که روش نوشته بود

«نحن خادم الحسین» نسیبم شد...

  • ۲ نظر
  • ۰۱ دی ۹۳ ، ۱۳:۰۷
  • ۲۱۸ نمایش
  • سیدجلیل عربشاهی