کاه‌گل

بوی باران... نه کاه‌گل است که به باران رنگ و بو می‌دهد... و اینجا کاه‌گلِ فضایِ بارانیِ دنیاست

کاه‌گل

بوی باران... نه کاه‌گل است که به باران رنگ و بو می‌دهد... و اینجا کاه‌گلِ فضایِ بارانیِ دنیاست

خدای تشکیلات

چهارشنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۵، ۰۳:۴۹ ب.ظ

ایام فاطمیه بود. شهر سیاه پوش شده بود و آماده‌ی عزاداری. پوستر و بنر‌های هیات‌ها بود که از در و دیوار شهر بالا می‌رفت.

مونده بود هیات ما... همه به جنب و جوش افتاده بودن و کار‌ها رو یکی یکی پیش می‌بردن.

هیات که دانش‌آموزی باشه یکسری سختی‌هایی برای مسوولین هیات داره، چه برسه به اینکه تشکیلات هیات هم دانش‌آموزی باشه.

خلاصه طبق معمول بچّه‌ها کار‌ها را بر عهده گرفتن. امّا، درس و مدرسه، دست و بالشون رو بسته بود...

ما هم که یکی از همون بچّه‌ها.

خیلی دلم می‌خواست یکی از خادمین فاطمیه باشم امّا هر کار می‌کردم جور نمی‌شد.

شنبه امتحان دینی... یکشنبه فیزیک... دوشنبه امتحان زبان... سه شنبه امتحان عربی...و...

شروع کردم به سخت خوندن؛ حتی خیلی از سریال‌هایی رو که میدیدم، برای یک هفته تعطیل کردم، امّا بازم...

یکشنبه بود رفتم دفتر مجموعه1 _که قرار بود هیاتمون مثل همیشه همونجا برگزار بشه_ کلّی ثواب روی زمین ریخته بود، فقط کافی بود جارو دست  بگیری و هی جمع کنی!

بعضی‌ها جاروشون برقی بود؛ تند تند کار می‌کردن و ثواب جمع میکردن؛ آخه معلم‌هاشون، درکشون کرده بودن و این یک هفته رو بیخیال امتحان شده بودن.

دوشنبه ظهر مدرسه که تعطیل شد و اذون ظهر رو گفتن، با بچه‌ها آماده‌ی نماز شدیم و رفتیم نمازخونه.

بین خودمون بمونه تو تموم نماز فکر و ذکرم این بود که امروز میرسم برم منم یکم خادم باشم یا نه؛ آخه سه شنبه، شب اولین شب هیات بود.

اما سه شنبه امتحان عربی داشتیم.

نماز که تموم شد راه افتادم بیام خونه که معاون پرورشی مونو دیدم. داشت با یکی از معلما صحبت میکرد و ازش میپرسید که اگه درسش عقب نیست فردا نیاد مدرسه.

خلاصه سرتون رو درد نیارم؛ رفتم دیدم که حاج آقای اسماعیل‌زاده راس مجموعه‌مون، قراره فردا بیان مدرسه و برای چندتا از کلاس‌ها صحبت کنن.

منم از فرصت استفاده کردم و از معاونمون خواستم حاج آقا بیاد کلاس ما. بازم بین خودمون بمونه هدفم فقط لغو امتحان بود (نه یه چیزی یاد گرفتن از حرف‌های حاج آقا) تا بتونم برم یکم هیات کار کنم .

خلاصه امتحان کنسل شد و ما هم رفتیم یه گوشه‌ای از کار‌ها رو بر عهده گرفتیم.

همه‌ی این‌ها فقط کار خدای تشکیلات بود. اینکه حاج آقا برای تبلیغ بیان مدرسه‌ی ما... اینکه من اون روز نماز وایستم... اینکه از جلوی دفتر رد شم و صدای معاونمون رو بشنوم... اینکه...


1.خیابان بهار. نرسیده به چهار راه دادگستری. جنب قنادی کامران. مجتمع بانوجهانگیری (هر چهارشنبه ساعت 5.5 هیات فاطمیون برقراره)

 

 

  • ۹۵/۰۱/۱۸
  • ۲۰۷ نمایش
  • سیدجلیل عربشاهی

نظرات (۴)

  • حمید اسماعیل زاده
  • عالی بود.
    عنوان خیلی قشنگ بود. کار خدای تشکیلات بود. واسه همونی که کار میکنیم کار رو خودش جور می کنه.
    پاسخ:
    مرسی من که این قضیه رو لمس کردم
    عاغا
    فلافلی بوف چیه ؟
    قنادی کامران . . .
    قنادی کامران
    پاسخ:
    درسته

    خدا قبول کنه!
    فقط جهت اطلاع بگم. راه های دیگه ای هم برای پیچوندن امتحان ها هست. خواستی خصوصی بهت میگم.
    پاسخ:
    انشالله
    باشه حتما مزاحم میشیم خخخ
    عاغا فقنادی چیه ؟
    قنادی
    خخخخ
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی