کاه‌گل

بوی باران... نه کاه‌گل است که به باران رنگ و بو می‌دهد... و اینجا کاه‌گلِ فضایِ بارانیِ دنیاست

کاه‌گل

بوی باران... نه کاه‌گل است که به باران رنگ و بو می‌دهد... و اینجا کاه‌گلِ فضایِ بارانیِ دنیاست

رزرو...(سفرنامه)

جمعه, ۲۶ دی ۱۳۹۳، ۰۶:۳۰ ب.ظ

خلاصه شب دوم که شد ایران با اصرار و تمنّای شدید عراق رو راضی کرده بود تا فقط چند تا اتوبوس بفرسته تا مسافرا رو از مرز ببرن،چون اونا می‌ترسیدن ایرانی ها شب سوم اونا رو جای سوخت آتیش (مطابق مطلب قبل) بزنن،زود راضی شدن.ایران هم که بسیار فرصت طلب است دست بیش،بله بیش رو گرفت که پس نیافته و 30 تا،به شمار،اتوبوس فرستاد تو مرز همه سوار شدن حداقل دو سوم مردم سوار شدن به چه وضعی (روسقف،آویزون از پنجره هایی که در سیل جمعیت خرد شده بود،درون اتوبوس که درش بسته نمی‌شد از بس آدم داخلش بود) ما که سوار نشدیم و من کلی حسرت خوردم که چرا با خانواده اومدم تا نتونم تنهایی برم سوار شم آخه من جَوونم!
امّا صبح که شد فهمیدیم اون اتوبوسا فقط تا هشت کیلومتر مردم رو بردن تا از مرز دور شن بعد هم راه رو نشونشون دادن گفتن:«شما را به خیر ما را به سلامت»
صبح که شد کاروان ما از یک عراقی قول گرفته بود تا مارو ببره،امّا باز هم بد قولی،که هر چه می‌کشیم از همین بد قولی بعضی هاست.
یکم موندیم؛کم کم اندک امیدی هم که داشتیم داشت به نا امیدی تبدیل می‌شد که نا گهان دو تا اسکانیای ناز از دور پیداشون شد فکر کردیم حتما بازم مثل بقیه ی اتوبوس ها رزویه امّا...
با صاحب کاروانمون راه افتادیم و رفتیم جلو،راننده روش اونور بود،داد زدیم تا درو باز کنه بلکه راضی شه مارو هم ببره وقتی برگشت... نه واقعا امکان داره... رفیق صاحب کاروان ما بود... عراقی! خلاصه خدا خیرش بده با داداشش اومده بود زائرین رو ببره ما هم که از خدا خواسته پریدیم بالا...
وقتی هوا گرگ و میش شده بود واستادیم برای نماز صبح،آخه بین راه نمی‌شد وایستی چون مردمی که تو راه مونده بودن ممکن بود از اتوبوس آویزون شن و بیافتن.خلاصه نماز رو خوندیم و راه افتادیم به اولین موکب که رسیدیم صاحب موکب خیلی اصرار کرد از وقتی ما رو دیده بود اومده بود وسط جاده و التماس می‌کرد بریم موکبشون اصلا به تعداد نگاه نمی‌کرد... آخه دو تا اتوبوس زیاد نیست... اووووَّه چقدر خرجش میشه...
نه!اونا میگفتن هرچه بیشتر بهتر... رفتیم موکبشون...



همه هم از خدا خواسته و گرسنه...
 یک عده رفتن سراغ دیگ آش...



نمی‌دونم آش بود یا سوپ تا حالا نخورده بودم مزّه ی خاصی داشت بد نبود.

یا سراغ تخم مرغ های بی زبان...





تخم مرغ درست کردن عراقی ها هم جالب بود،ده بیست تا تخم مرغ میشکستن بعد یه قابلمه ی بزرگ پر روغن میکردن میذاشتن داغ شه،همین که داغ می‌شد،یه سافی آرد میذاشتن تو روغن و تخم مرغ ها رو می‌ریختن تو صافی.جاتون خالی خیلی خوشمزه بود.

وقتی دوباره تو اتوبوس نشستم یه چیزی به ذهنم اومدم این اتوبوس رزرو ما بوده... نه!رزرو امام حسین بوده...شاید...
  • ۹۳/۱۰/۲۶
  • ۲۰۰ نمایش
  • سیدجلیل عربشاهی

نظرات (۱)

  • حمید اسماعیل زاده
  • سلام جلیل جان، فکر کنم به علائم نگارشی اعتقادی نداری نه؟ :)

    دو تا عکس اوّلی خوب بودن
    پاسخ:
    نه زیاد...
    ولی واقعا باید داشته باشه نه؟!
    اصلاح شد ممنون از نظرتون
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی